دیدار با خانواده شهیدان احمد محمود و ناصر صادقی علی آبادی

عشق رزمندگان به امام حسین/ شور و حال خاص جبهه‌ها/ خاطره‌ای از عملیات خیبر/ خانواده شهدا، سرمشق بزرگی برای همه / اهمیت راضیه مرضیه/ شهید و لبخند خدا/ استقامت و روحیه خانواده شهدا/ ثبت مقاومت ملت در تاریخ/ خاطره‌ای از عملیات بدر/ فداکاری ایثارگران برای حفظ کشور/ عزت ایران در سایه فداکاری و ایثار خانواده‌های شهدا

رئیس‌جمهور:
سلام علیکم، احوال شما؟
مادر سلام علیکم، احوال شریف، حال شما چطور است الحمدالله خوب هستید؟
مادر شهید:
الحمدالله، شکر خدا، خیلی ممنون. بفرمایید.
رئیس‌جمهور:
از زیارت شما خیلی خوشحالیم، ان‌شاءالله خداوند از شما و خانواده محترمتان قبول کند.
مادر شهید:
ما هم همچنین. خیلی ممنون. خدا قبول کرده که آنها را برد.
رئیس‌جمهور:
همین طور است. ان‌شاءالله خداوند مقام آنها را متعالی کند.
مادر شهید:
ان‌شاءالله ما هم پیرو آنها باشیم و راه شان را ادامه دهیم.
رئیس‌جمهور:
ان‌شاءالله. این عکس سه عزیزی هستند که شهید شده اند؟
برادر شهید:
بله.
رئیس‌جمهور:
اسم آنها؟
به ترتیب سن، احمد، محمود و ناصر.
رئیس‌جمهور:
وسطی ناصر است؟
برادر شهید:
بله.
رئیس‌جمهور:
خداوند ان‌شاءالله مقام آنها را متعالی کند.
برادر شهید:
ایشان هم خود حاج آقا هستند؟
رئیس‌جمهور:
ایشان کی فوت کردند؟
برادر شهید:
سال 1391.
رئیس‌جمهور:
خداوند ان‌شاءالله ایشان را با فرزندان بسیار عزیزشان محشور کند و خودش و فرزندانش را با شهدای کربلا محشور کند که همه شهیدان ما با عشق عاشورا، امام حسین (ع) و آن فرهنگ رفتند. آن شب عملیات، زیارت عاشورا و دعای توسلی که خوانده می‌شد و آن عشق و شوری که وجود داشت، واقعاً بی نظیر بود.
در دنیا جنگ زیاد است و در جاهای مختلف کشته و شهید می‌شوند ولی فکر نمی‌‌کنم آن شور و حالی که در جبهه ما بود در هیچ کجای دنیا باشد...
برادر شهید:
من در همان عملیات خیبر مجروح شدم.
رئیس‌جمهور:
کدام محور بودید؟
برادر شهید:
من کانالی بودم که دو کمین داشت و دو سنگر دوشکا و کالیبر 50 بود که من در اطلاعات عملیات بودم و یک گروهان را از آن طرف بردم و وقتی از کانال رد شدیم مجروح شدم.
رئیس‌جمهور:
شما آن طرف حور رفتید.
برادر شهید:
ما پایین حور الهویزه بودیم.
رئیس‌جمهور:
طرف جزیره؟
برادر شهید:
بله طرف جزیره
رئیس‌جمهور:
در خیبر بچه‌ها از یک شب قبل با قایق‌های کوچکی به نام کانو که بی‌صدا بود می‌رفتند. آن روز غروب بود و در حال خداحافظی بودیم و معلوم بود کسانی که می‌روند ممکن است برنگردند. بیست و چهار ساعت هم می‌بایست لابه‌لای نیزارها تا شب عملیات می‌ماندند. اصلاً روحیه، ذوق و شوری که این بچه‌ها داشتند، بی نظیر بود.
جز صحنه کربلا و جهاد کنار پیغمبر خدا بود که حسابشان جداست، فکر نمی‌‌کنم در تاریخ به این صورت، با این شهامت و روحیه و نشاط وجود داشته باشد.
شما چه مدت در جبهه بودید؟
برادر شهید:
من پسر بزرگ حاجی هستم. خبر شهادت تمام برادرانم را هم اول به من دادند. خیلی اذیت می‌شدم ولی چاره‌ای هم نبود. برادر بزرگ بودن بالاخره خصوصیاتی هم دارد. آقای دکتر، من در اکثر عملیات‌ها بوده ام. من فقط در بیت المقدس نبودم که با شهادت احمد مصادف شده بود، چون هجده روز جنازه احمد روی خاک‌های سایت چهار و پنج بالای دشت رقابیه مانده بود.
زمانی که جنازه را آوردند از اینجا تشییع جنازه داشتیم، من در گردان چهار پادگان ولیعصر بودم. زمان تشییع جنازه با رفتن بچه‌های گردان ما برای عملیات بیت المقدس و آزادی سازی خرمشهر مصادف شد. فقط آن عملیات را نبودم و یکی دو عملیات دیگر والا در اکثر عملیات‌ها حضور داشتم.
ما بچه‌های قدیمی جبهه و جنگ عادتمان این بود. به خود احمد که آن موقع پیش آقای لاجوردی بود زنگ زدم که داداش، گفت بله، گفتم میهمانی داریم. شما اگر می‌توانی فردا شب بیا که در میهمانی برگزار شده شما هم حضور داشته باشی.
این طور به جبهه می‌رفتیم و فقط در عملیات شرکت داشتیم.
رئیس‌جمهور:
اکثر معمولاً بعد از 45 روز به عقب می‌آمدند.
برادر شهید:
من در اکثر عملیات‌ها بودم قبل از عملیات سال 1359، آقای هادی غفاری حدود دو هزار نفری را به اهواز فرستاد که تمام رادیوهای عراق گفتند کماندوهای هادی غفاری آمدند. دو هزار نفر نیروی بسیجی از تمام مساجد جمع کردیم و با قطار به اهواز آوردیم که داداش را با گروهی بیست و دو نفره به سوسنگرد پیش خدا بیامرز شهید چمران فرستادیم و خودم با پسردایی ام به شوش دانیال آمدم.
ما این‌گونه به جبهه می‌رفتیم. عملیات انجام و تمام می‌شد و پدافند که شروع می‌شد به تهران برمی‌گشیم و دلیلش هم این بود که چون در تهران در عملیات شهری و از بچه‌های نیروی قدس بودم، مجبور بودیم به اینجا برگردیم، چون کارایی ما اینجا بیشتر بود تا جبهه.
رئیس‌جمهور:
احمد سال 1361 شهید شد؟
برادر شهید:
سال 1361 جنازه اش آمد ولی آخر اسفند 1360 شهید شده بود، چون جنازه اش آنجا مانده بود؛ یعنی هجده روز مانده بود بعد آوردند.
رئیس‌جمهور:
محمود چه موقع شهید شد؟
برادر شهید:
بهمن ماه یعنی تقریباً ده ماه بعد در والفجر مقدماتی شهید شد و ناصر پنج سال بعد در کربلای پنج و در فکه شهید شد. البته رفتن ناصر به جبهه داستان جالبی داشت که یک دفعه آقا منزل ما تشریف آورده بودند، زمان ریاست جمهوری آقای خامنه‌ای بود و به دیدار خانواده آمده بودند. این داداش ناصرمان هم بود که پای ایشان در گچ بود چون جانباز است.
مادر به آقا گفت که من به این پسرم هرچه اصرار می‌کنم که دیگر نمی‌‌خواهد بروی و سهم خودمان را به این انقلاب داده ایم قبول نمی‌‌کند. شما هم به ایشان بگویید. داداش گفت حاج آقا من کاری به برادرانم ندارم که شهید شده اند یا رزمنده اند. من وظیفه خودم می‌دانم که باید بروم که آقا به مادر گفت این جوابی که این بچه به من داد، من در هیچ قاموسی ندیده‌ام، راست می‌گوید و من نمی‌‌توانم چیزی بگویم. که رفت و در کربلای پنج هم شهید شد.
رئیس‌جمهور:
خداوند ان‌شاءالله مقام‌شان را متعالی کند. واقعاً خیلی ارزشمند است و درس بزرگی برای همه ماست که مردم ببینند از یک خانواده پنج پسر همه در جبهه بوده اند و در عملیات مختلف شرکت کرده اند و برادر وقتی دو برادرش شهید شده با اصرار می‌گوید که وظیفه من باقی مانده و باید کار خودم را انجام دهم. واقعاً شما خانواده‌ها سرمشق بزرگی برای همه ما هستید و باید از خدا بخواهیم به ما توفیق بدهد بتوانیم آن راه و مسیر، شور و عشق را برای خدمت و فداکاری داشته باشیم.
خیلی‌ها هستند ممکن است عمل صالح انجام دهند اما آن راضیه مرضیه چیز دیگری است که آدم خشنود باشد. ممکن است من موقع نماز مغرب بگویم وظیفه من است نماز مغرب و عشاء را بخوانم ولی موقعی است که با شوق می‌روم و خشنودم از اینکه خدا به من اجازه داده بروم در حال نماز با خداوند صحبت کنم و حرف بزنم. یا در جبهه و جهاد خیلی‌ها شهید شده‌اند ولی بعضی راضیه مرضیه بودند که خداوند از آنها خشنود بوده و آنها هم از جهادی که در راه خدا می‌خواهند انجام دهند راضی و خشنود بودند و با لبخند رفتند. روایتی راجع به شهدا داریم که یک جمله آن این است: یضحک الیهم ربهم، شهید وقتی شهید می‌شود لبخند خدا را می‌بیند. لبخند خدا به مفهوم رضایت خداست و خدا به آنها لبخند می‌زند و این مقام والایی است که آدم به جایی برسد که خدا به او لبخند بزند. ما که در برابر خداوند اصلاً قابل ذکر نیستیم؛ همه بشریت و مخلوقات خدا هستند؛ اینکه خداوند با آن عظمتش در برابر کسی که جان خود را فدا می‌کند آن قدر خشنود شود که تعبیر پیغمبر است که یضحک الیهم ربهم.
خدا به چهرۀ اینها لبخند می‌زند و این مقام بالا و بلندی است. درست است استقامت و ایستادگی در خانواده‌ای موج می‌زند. پدر مرحوم شما و مادرتان سعادت بالایی داشته اند و مادرتان که الان بالای سرتان هست و به عنوان برکت خانه شماست که آدم بتواند فرزندانی تربیت کند که در این مسیر و راه قدم برداند.
روزی که کشور و انقلاب ما نیاز داشت و امام (ره) ما فرا خواند، نگذاشتند امام (ره) تنها بماند و پیروی کردند و نگذاشتند اسلام تنها بماند. واقعاً آن شب‌ها و روزهای جبهه، سنگرها، مقاومت ها، ایستادگی‌ها و رشادت هایی که رزمندگان ما نشان دادند در تاریخ ما افتخار است و همه ما به هر حال چند روزی در این دنیا هستیم و می‌رویم ولی تاریخ ایستادگی و مقاومت ما تاریخ مهمی است. البته در انقلاب هم مردم ما خیلی فداکاری کردند ولی جنگ تحمیلی صحنه خاصی بود. در انقلاب هم مردم به خیابان‌ها آمدند و شهید شدند ولی آنجا خمپاره، بمب، موشک و شرایط خاصی بود.
من در شب دوم عملیات بدر از طریق آب به سمت قرنه آمدم، شب که رسیدم واقعاً مثل زلزله از شدت انفجار زمین می‌لرزید و اصلاً گوش که نمی‌‌شنید. تا صبح آنجا بودم و یک لحظه نبود که انفجار قطع شود. این کار بزرگ و این صحنه، صحنه عجیبی بود.
این فیلم هایی که جبهه را نشان می‌دهد گوشه کوچکی را می‌توانند در فیلم منعکس کنند والا چه کسی می‌تواند آن عظمت، مقاومت و ایستادگی را ترسیم کند. واقعاً جوان‌های ما فداکاری کردند. واقعاً همه این خانواده‌ها برای تاریخ و ملت ما افتخار هستند و ما به شما و خانواده‌های عزیز شهدا افتخار می‌کنیم.
همچنین جانبازان و همۀ کسانی که به اسارت رفتند؛ آزادگان و همه رزمندگان و ایثارگران از ارتش، سپاه، بسیج ، نیروی انتظامی، مردم، عشایر و هرکسی که برای رضای خداوند و در راه خدا برای این کشور رفت و فداکاری کرد. صحنه‌های جالبی را اشاره کردید و یادآور آن روزها و شب‌های بسیار زیبا بود و واقعاً خیلی روز و شب‌های سخت و در عین حال با افتخاری بود.
برادر شهید:
یکی از بچه‌های گردان چهار، روحش شاد شهید محمد آقایی، که هیچ وقت یادم نمی‌‌رود در پایگاه شیهد بهشتی اهواز قبل از عملیات فتح المبین می‌گفت که همه می‌دانند که سخت است و اذیت می‌شوند، اما سختی‌ای داریم که شیرینی خاص خودش را دارد و آن هم شبی است که ما جانمان را کف دستمان می‌گیریم و به خط می‌رویم؛ می‌گفت شیرینی این را با دنیا عوض نمی‌‌کنیم که این بنده خدا در عملیات فتح المبین از پشت خاکریز آمد بالا که گلوله مستقیم تانک به سینه این شهید زدند که ما تکه تکه بدنش را در گونی جمع کردیم و آوردیم.
الان عکس‌های آن زمان را که مرور می‌کنم این حرفش هیچ وقت از گوش من بیرون نمی‌‌رود. خیلی‌ها هم سختی می‌کشند ولی لذتی نمی‌‌برند. تنها سختی که در شصت سال عمرم بهترین لذت را برای من داشته سختی‌های جبهه بوده که بود و نبود و تاریکی و انفجارش و هر چیزی، ولی لذت و شیرینی‌ای که داشت انسان نمی‌‌تواند با دنیا آن را عوض کند. خدا مرحوم حضرت امام (ره) که دار فانی را وداع گفتند بیامرزد، من آن موقع بیت امام بودم که شهید گفت روزی می‌رسد که مردمان حسرت می‌خورند، مثل الان که برای کربلای امام حسین (ع) می‌خورند و می‌گویند‌ای کاش ما هم زمان جنگ بودیم و در جبهه شرکت می‌کردیم؛ با در همان زمان کسانی بودند که بچه‌های خود را از ایران فراری می‌دادند که نه به جبهه که حتی خدمت نروند.
رئیس‌جمهور:
بله.
برادر شهید:
گفت روزی بعضی‌ها لب به حسرت می‌گزند و می‌گویند‌ای کاش ما هم بودیم ولی الحمدلله ما این حسرت را نداریم.
رئیس‌جمهور:
توفیق بزرگی بوده است. حاج خانم بفرمایید. خواهرها چی؟
برادر شهید:
ایشان خواهر کوچکم است و خواهر بزرگم نیامده اند. ایشان فرزند خواهر بزرگم و ایشان همسر برادرم و ایشان نوه این خواهرم و ایشان هم نوه خواهرم و ایشان هم دختر این برادرم است.

رئیس‌جمهور:
ان‌شاءالله همه در زندگی خود موفق باشند و راه عزیزان خودشان را ادامه دهند.
مادر اگر شما خاطره و نکته‌ای دارید بفرمایید.
مادر شهید:
از شهیدان خاطره خیلی هست. محمدآقا هنوز جبهه نرفته بود آمد گفت مادر شما اجازه بده من جبهه بروم.
برادر شهید:
تنها بچه‌ای که همسر داشت من بودم.
مادر شهید:
گفتم مادر جان همسرت باید اجازه بدهد. احمد، محمود، ناصر و بابایت برود، من هم می‌روم ولی شما را باید همسرت اجازه بدهد. این خاطره‌ای بود که من به ایشان گفتم و بالاخره خانمش هم راضی شد و الحمدلله رفت و جانباز شد. خدا از عمر همه ما بردارد و به عمر آقای خامنه‌ای اضافه کند و نگهدارش باشد موقعی که پای ایشان در گچ بود آمد و صحبت کرد و گفت حاج خانم شما حق خودتان را ادا کردید. گفتم خودش می‌خواهد برود من وادارش نمی‌‌کنم ولی الحمدلله لقمه حلال خورده بودند، پدرشان خیلی زحمت کشید و شب و روز کار می‌کرد و لقمه حلال به بچه‌ها داد خوردند. این است که الحمدلله همه بچه‌های من موفق شدند و به درجه شهادت رسیدند. هیچ وقت هم ناراضی نیستم. موقعی که ناصر شهید شده بود محمد آقا با دوستش آمد بالا و نگفت که ناصر شهید شده، گفت مامان یک چای به ما بده. گفت من به شما می‌گویم چون طاقت شما بیشتر از پدرم است، ناصر زخمی شده، گفتم نه مامان بگو ناصر شهید شده است. هیچ ناراحت هم نیستم، من خودم ناصر را در قبر گذاشتم.
رئیس‌جمهور:
ناصر چند سال داشت؟
مادر شهید:
ناصر نوزده سال داشت و فرزند دیگر بیست و دو سال و دیگری بیست سال داشت. ولی به ترتیب رفتند. به من می‌گفتند حاج خانم خدا صبرت بدهد. گفتم اولاً خدا صبرم می‌دهد و دوماً خودم را جای ام لیلا و ام البنین می‌گذارم که چهار فرزندش را در راه خدا داد. ما که خاک کف پای آنها نیستیم ولی افتخار می‌کنم. همین که عکس‌های فرزندانم بالای در حیاط هست و هرکسی می‌رود نگاه می‌کند، حتی آنهایی که آشغال جمع می‌کنند،‌ ‌ همین افتخار من است و هیچ ناراحت هم نیستم. فقط خدا کند که ما هم بتوانیم راه آنها را ادامه دهیم تا روز قیامت جلوی ما را نگیرند. همیشه می‌گویم که دعا کنید من بتوانم راه بچه‌هایم را ادامه بدهم که روز قیامت یقه من را نگیرند و بگویند مادر ما رفتیم به شهادت رسیدیم و خون و جانمان را دادیم ولی شما برای ما چه کردید.
بالاخره تا آنجایی که بتوانیم مراسم داریم و پنج شنبه‌ها جلسه داریم و اینجا را حسینیه کرده ایم که تا من هستم این برنامه‌ها باشد.
برادر شهید:
اگر کسی در این محله مراسم جشن، عروسی یا میهمانی دارند، این حسینیه در اختیارشان هست. حاج خانم می‌گوید تا من هستم این کار را انجام می‌دهم.
مادر شهید:
مولودی‌ها هم که اینجا می‌گذارند می‌گویم فقط سوت و کف نزنید. بالاخره چون حسینیه است و به نام شهیدان است، هرکس هر مراسمی دارد می‌گویم تشریف بیاورید اینجا مراسم را اجرا کنید.
رئیس‌جمهور:
ان‌شاءالله خداوند از شما قبول کند. این روحیه فداکاری و ایثار خیلی ارزشمند است. روزهای سخت گذشته، امروز و آینده ان‌شاءالله راه سعادت ماست؛ یعنی راه حسین بن علی (ع)، پیامبر و ائمه هدی مسیر سعادت ماست.
خداوند به همه ما توفیق دهد تا ان‌شاءالله همین مسیر را انتخاب کنیم و ادامه دهیم. خداوند عزتی که به ملت، کشور و مردم عزیز ما داده در سایه همین ایثار و فداکاری خانواده‌های عزیزی است که خودشان را آماده کرده‌اند و فرزندان خود را تقدیم کرده اند و شما هم امروز با افتخار بیان می‌کنید و برادرانشان هم همین طور و این نکته مهمی بود که گفتند آن لذتی که آدم می‌چشید، لذت معنوی بود؛ چیزی است که همیشه ادامه دارد لذت‌های مادی آنی است که تمام می‌شود ولی لذت‌های معنوی را هر وقت یادآوری کنیم وارد سفره لذت معنویت می‌شویم و خداوند ان‌شاءالله آن معنویت و افتخار ایستادگی و مقاومت را از مردم ما نگیرد و همان راه را ادامه دهیم؛ راهی که امام (ره) ما هدایت کرد و امروز هم رهبر معظم انقلاب همان مسیر را ادامه می‌دهد.
مادر شهید:
اگر طبقات خانه خالی باشد به بی حجاب نمی‌‌دهم. به بنگاه هم سپرده‌ام.
برادر شهید:
مستأجر هم دارند که اگر مستأجر بخواهد در این خانه بیاید باید حتماً چادری باشد و احترام شهدا را حفظ کند.
مادر شهید:
چون آن دنیا جلوی من را می‌گیرند و می‌گویند ما برای اسلام، دین و قرآن رفتیم ولی شما چرا بی حجاب به خانه راه دادی ولی الحمدلله تا الان هر مستأجری آمده با حجاب بوده. چند سال پیش خانمی آمد که مانتویی بود ولی مانتویی پوشیده، گفتم حاج خانم درخواستی از شما دارم، فقط چادر بپوش.
برادر:
طفلک فرهنگی هم بودند.
مادر شهید:
گفت حاج خانم من هفت تیر کار می‌کنم، یک بچه هم داشت. گفتم اینها را به من نگو. من همه بچه هایم کوچک بودند ولی چادرم را کنار نگذاشتم. خدا می‌داند اینجا بود قبل ماه رمضان آمد و بعد از ماه رمضان بعد از عید آمد در اتاق ما را زد گفت حاج خانم؛ من چندین سال روزه نگرفتم و مریض بودم ولی امسال به برکت این شهدا هم روزه گرفتم و چادرم را هم حفظ کردم. گفتم خدا خیرت بدهد.
رئیس‌جمهور:
الحمدلله. ان‌شاءالله خداوند شما را در همین مسیر امر به معروف و نهی از منکری که انجام می‌دهید نگه دارد و موفق باشید.
این هدیه ناقابلی برای حاج خانم به عنوان یادگاری
مادر شهید:
دستتان درد نکند، خیلی ممنون، تشکر.
برادر شهید:
ممنون آقای دکتر.

92372
ارسال نظر

  1. مخاطبان و فرهیختگان گرامی؛ نظرات حاوی مطالب توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور منتشر نمی‌شود.