دیدار با خانواده شهید مدافع حرم عمار بهمنی

آرزوی شهادت برای پایان زندگی همه/ پاک شدن گناهان شهید با ریخته شدن اولین قطره خونش/ شفاعت شهیدان/جایگاه متفاوت شهادت‌ها نزد خداوند/

بسم الله الرحمن الرحیم

رئیس جمهور:
عمار چند سال داشت که شهید شد؟
پدر شهید:
ایشان 29 سال داشت که شهید شد.
رئیس جمهور:
عضو سپاه بود؟
پدر شهید:
نه، عضو بسیج بود. برای کشت و کشتار و خرابی‌ها در سوریه خیلی ناراحت بود. قبل از اینکه بخواهد تصمیم به رفتن بگیرد، خودم برای رفتن به سوریه اقدام کردم. این مسئله را در خانه مطرح کردم و گفتم اگر خدا کمک کند ان‌شاءالله ‌می‌خواهم با یکی از دوستان به سوریه برویم. ایشان به من گفت نه، نوبت من است، شما زمان جنگ به اندازه کافی رفتید. من گفتم شما آن چنان تجربه ای ندارید، این جنگ، جنگ شهری است و با جنگ عراق فرق ‌می‌کند. این بار من ‌می‌روم ان‌شاءالله یک سری تجربه کسب ‌می‌کنم ‌می‌آیم به شما انتقال ‌می‌دهم بعد شما برو. خلاصه یکی من گفتم یکی او گفت و دید از نظر اخلاقی در بحث پدر فرزندی نمی‌تواند با من ادامه دهد، گفت حضرت آقا ‌می‌گوید أین عمار، نمی‌گوید أین قاسم، پس من باید بروم. گفتم بسیار خوب بفرما شما برو. گفت پس باید قول بدهی که کمکم کنی و از طریق دوستانی که داشتیم وساطت کردیم که ایشان را بفرستند.
رئیس جمهور:
ایشان کی رفت؟
پدر شهید:
15/12/1394 رفتند. 34 روز در سوریه بودند. 24/1/1395 شهید شدند.
رئیس جمهور:
در دمشق یا اطراف حلب.
پدر شهید:
بعد از آزادی شهر العین و هنگام پاکسازی این شهر بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر شهید شدند. شب قبل از آن خوابش را دیدم. خواب دیدم دارم شهیدی را تشییع ‌می‌کنم و من به تنهایی جلوی تابوت را گرفته‌ام و چند نفر عقب آن را و من گفتم که ای مردم بدانید که من شهید دادم. صبح که به محل کار رفتم به همکاران گفتم برایم دعا کنید چون من خواب دیدم که شهید تشییع ‌می‌کنم. همکاران گفتند نه، چون فرزند شما آنجاست و در فکر آنجا هستی چنین خوابی دیده‌ای. داشتیم از جلسه‌ای بر ‌می‌گشتیم، رو به روی بیمارستان بقیه الله بودیم که پسر بزرگم سه بار زنگ زد و تا می‌خواستم جواب دهم قطع ‌می‌کرد. به بچه‌هایی که داخل ماشین بودند گفتم پسرم ‌می‌خواهد خبر مهمی را به من بدهد، گفتند چطور؟ گفتم چون خیلی در تماس گرفتن عجله دارد. بار چهارم که تماس گرفت گفت بچه‌ها زنگ زده و گفته‌اند که عمار زخمی شده و او را به بیمارستان بقیه الله آورده‌اند، من بلافاصله گفتم نه، من می‌دانم که عمار شهید شده. فکر کرد من می‌دانم و کسی به من گفته است، گفت چه کسی به شما گفته؟ گفتم کسی نگفته، دیشب در خواب خودم او را تشییع کردم، گفت نه، می‌گویند زخمی شده، گفتم خدا کند که این چنین باشد، نزدیک بیمارستان بقیه الله هستم الان پیاده می‌شوم و از بیمارستان سؤال ‌می‌کنم.
رفتم سؤال کردم که چنین شخصی را به عنوان زخمی به اینجا آورده‌اند؟ متصدی گفت خیر، چنین شخصی را نیاورده‌اند. در حال خارج شدن از بیمارستان بودم که مجدداً تماس گرفت و گفت که همکاران پیام شهادت و تسلیت ارسال ‌می‌کنند. من بلافاصله گفتم خودم می‌دانم که عمار شهید شده است و این کاملاً واضح بود. شب قبل هم حاج خانم اینجا نشسته بود یک مرتبه به فکر رفت. گفتم چه شده؟ گفت کسی به من گفت که عمار شهید شده است.
رئیس جمهور:
شب قبل یا همان شب؟
خانواده شهید:
همان شبی که شهید شده بود ولی ما هنوز خبر نداشتیم.
رئیس جمهور:
شما این را حس کردید؟
مادر شهید:
ساعت 11 شب من اینجا نشسته بودم، گویا به من الهام شد و گفته شد که پسرت شهید شد و به تهران آمده؛ ظاهراً عمار شهید شده بود ولی ما خبر نداشتیم. به فامیل‌ها پیام دادم که برای مدافعان حرم دعا کنید. گفتند مگر چیزی شده؟ گفتم فکر ‌می‌کنم عمار شهید شده. گفتند از کجا مطلع شدی؟ گفتم به من الهام شده. گفتند چیزی نیست و ان‌شاءالله خیر است. فردای آن روز یکی از همسایه‌ها برای انجام کاری که از قبل قرار داشتیم زنگ زد که در همین زمان پسرم آمد. دوستان و همکارانشان که خبر شهادت را آورده بودند گفته بودند شما به مادرت بگو تا ما به داخل منزل بیاییم. پسرم آمد و به من گفت مامان جایی ‌می‌روید؟ گفتم برای انجام کاری ‌می‌روم. گفت دو قطعه عکس از عمار ‌می‌خواستم. گفتم مادر، عمار شهید شد؟ گفت چه کسی به شما گفته شهید شد، گفتم دیشب به من الهام شد. گفت نه، شهید نشده، زخمی شده گفتم نه، عمار شهید شده، گفت نه زخمی شده و به تهران آمده. گفتم پس برویم بیمارستان بقیه الله. گفت باشد، ‌می‌رویم ولی شما دو قطعه عکس بدهید. گفتم اگر زخمی شده باشد دیگر عکس نیاز نیست ولی من ‌می‌دانم که عمار دیشب شهید شد، این را که گفتم ایشان گفت بله مادر، عمار شهید شده است. دیروز شهید شده و او را به معراج الشهدا آوردند.
رئیس جمهور:
خیلی عجیب بود که به شما این طور الهام شده و پدرشان هم در خواب ببینند.
مادر شهید:
پسرم گفت الان هم همکاران من بیرون هستند و ‌می‌خواهیم به معراج الشهدا برویم. گفتم دیشب به من الهام شد و شب قبل از آن هم خواب دیدم که عمار از سوریه آمد و گفت مامان سه تا انگشتر از سوریه آورده‌ام که یکی در دست خودم هست و دیگری هم برای یکی از دوستان است. فردای آن شب که خواب دیدم عمار شهید شد. یک شب با من تماس گرفت و گفت تا آخر هفته به مرخصی خواهم آمد. ولی یکی دو کار مهم دارم انجام بدهم ‌می‌آیم، شما ناراحت نباش، من لیاقت شهید شدن ندارم، زیرا تیری از کنار سرم گذشت ولی به من اصابت نکرد و من شهید نشدم که پس فردای همان روز شهید شد. روز یکشنبه تماس داشتیم و روز سه شنبه شهید شد.
پدر شهید:
زمانی که عمار بیست ساله شد نه از جنگ تحمیلی خبری بود نه قضایای سوریه شکل گرفته بود ولی ایشان به یکی از فامیل‌ها گفته بود من در آینده شهید می‌شوم؛ یعنی کاملاً برای ایشان واضح بود.
رئیس جمهور:
در ذهنش بود که در این مسیر حرکت کند.
پدر شهید:
بله، درمورد این خانه هم گفت که تعمیرش کن که در آینده مهمان زیادی برایت ‌می‌آید. منزل ما این گونه نبود، ما را وادار کرد خانه را تعمیر کردیم. همسایه دو طبقه پایین‌‌تر آمد به عمار گفت که اگر بنا آشناست بگو دستی هم به خانة ما بکشد.
عمار هم گفت خانه شما هم باید تعمیر شود. زیرا قسمت مردانه مراسم من در منزل شما برگزار خواهد بود. کاملاً برایش واضح بود که شهید خواهد شد.
رئیس جمهور:
ان‌شاءالله خداوند مقامش را متعالی کند و همه شهیدان ما را در این ایام پر برکتی که به نام ابی عبد الله الحسین (ع) است با شهیدان کربلا، حضرت ابی عبدالله الحسین(ع)، فرزندان و اصحاب آن حضرت محشور کند. کار بزرگی است این روحیه و همین جمله‌ای که که امیرالمؤمنین فرموده: أین عمار، آمادگی داشته و خودش را آماده کرده بود. حتی شما می‌گویید که هشت نه سال پیش از شهادت خودش ‌می‌گفت که شهید می‌شوم.
مادر شهید:
بله، همیشه به من می‌گفت می‌دانم که شهید می‌شوم. گفتم زمان جنگ را ندیده‌اید، نمی‌شود که شهید شوی. گفت مامان در همین تهران هم می‌شود شهید شد، این طور نیست که حتماً جنگ شود و شهید شوی.
رئیس جمهور:
عمار روح بلند و پاکی داشته.
پدر شهید:
بله دلش خیلی پاک بود.
رئیس جمهور:
جزو آرزوهایش بوده که پایان زندگی‌اش شهادت باشد. خداوند ان‌شاءالله پایان زندگی ما را هم شهادت قرار دهد و شهادت لحظه پاکی کامل است؛ همان چیزی که پیغمبر خدا فرمود: اولین قطرة خون شهید که بر زمین می‌ریزد همه گناهان و خطاهای او آمرزیده ‌می‌شود و سر شهید در واقع روی زمین قرار نمی‌گیرد، بلکه در دامان فرشتگان قرار می‌گیرد. همان چیزی که در روایات ما هم آمده. خداوند به ما توفیق دهد که در دنیا راه شهیدانمان را ادامه دهیم و آن دنیا هم ان‌شاءالله از شفاعت آنها محروم نشویم.
شهیدان ما قادرند عدة زیادی را در آن دنیا شفاعت کنند و این ایستادگی، ایثار و مقاومت جوان‌هاست که توانسته کشور و مملکت ما را حفاظت و حراست کند و همین روحیه ایثار است که در آینده هم کشور ما را ان‌شاءالله در برابر همه آنهایی که نسبت به ملت و کشور ما دشمنی می‌کنند، حراست خواهد کرد و این ما را پیروز ‌می‌کند. خداوند به شما هم در برابر این مصیبت اجر و صبر دهد و در دنیا و آخرت عزت شما را افزوده کند، خواهرشان حتماً از برادر خاطراتی دارند.
پدر شهید:
بله ایشان هم خاطرات دارند.
خواهر شهید:
عمار همیشه نگران این بود که وقتی شهید ‌می‌شود مبادا صدای گریه من و مادرم را نامحرم بشنود.
رئیس جمهور:
این را ‌می‌گفت؟
خواهر شهید:
بله، مخصوصاً به من می‌گفت: زهرا، اگر من شهید شدم صدای گریة تو و مادرم را مبادا نامحرم بشنود. من نرفتم جبهه شهید شوم و برگردم که صدای گریه تو و مامان را نامحرم بشنود و همیشه بر این نکته و حجاب من خیلی تأکید ‌می‌کردند. ‌می‌گفت اگر من شهید شدم تو باید آن قدر صبور و محکم باشی که به مادر دلداری بدهی.
رئیس جمهور:
خداوند به شما توفیق داده که توانسته‌اید چنین فرزندی را تربیت کنید. ولی خودش را آماده کرده بوده. همین صحبت‌هایی که با مادر و خواهر و خود شما انجام داده معلوم است که خودش را مهیا و آماده کرده بوده و شهادت‌ها در پیشگاه خداوند همه یکسان نیست. افراد زیادی شهید ‌می‌شوند ولی آن کسی که از ابتدا نیت و قصد و آرزو ‌می‌کند.
با کسی که در مسیری مشکلی پیش آمده و شهید شده یا جایی بمباران شده و شهید شده متفاوت است.
به هر حال شهدا هم درجات و مقامات مختلفی در آن دنیا دارند و این فرزند عزیز شما خودش را از اول آماده کرده بوده است.
پدر شهید:
حاج آقا، آموزش را که گذراند به من زنگ زد گفت اگر خانه هستی بیا وسایل من سنگین است آنها را به خانه بیاور.
من به مرکز آموزشی رفتم که ایشان را به خانه بیاورم دیدم سه چهار نفر از بچه‌های هم دوره‌ای ایشان هم آنجا ایستاده بودند، وقتی ایشان به سمت من آمد دو سه نفر نزد من آمدند و گفتند حاجی! فرزندت را از همین الان شهید شده قلمداد کن و بدان که شهید شده است. گفتم چرا این را می‌گویید؟ گفتند این قدر عمار ایثارگر است که هر شب جای همه نگهبانی می‌دهد و هر کار سختی را ‌می‌گویند عمار انجام می‌دهد. از الان به شما ‌می‌گویم ایشان را شهید شده قلمداد کن.
رئیس جمهور:
عجب!
پدر شهید:
اصلاً واضح بود. مادرش گفت نمی‌گذاشتی برود، این شهید ‌می‌شود. گفتم ‌می‌دانم شهید ‌می‌شود و اگر نگذاریم برود خدای نکرده فردا در خیابان تصادف کرد خودت پیشیمان نمی‌شوی؟ و ایشان هم راضی شد که برود.
حاج آقا زحمت کشیدید. نهار پیش ما بمانید.
رئیس جمهور:
این به عنوان یادگاری
پدر شهید:
دست شما درد نکند.
رئیس جمهور:
خداوند ان‌شاءالله مقام ایشان را متعالی کند و به شما اجر و صبر دهد و به مادر بزرگوارشان هم همین طور.
پدر شهید:
زنده باشید. خیلی ممنون.
مادر شهید:
زحمت کشیدید.
پدر شهید:
ممنون که تشریف آوردید.
رئیس جمهور:
وظیفة ما بود که خدمت شما برسیم و عرض تسلیت کنیم. شما خانواده‌های عزیزی هستید که به هر حال به گردن همه ما حق دارید؛ به فرزندان شما خود شما و خانوادة عزیز شما کار بزرگی کردید. ان‌شاءالله موفق و مؤید باشید.
پدر شهید:
پذیرایی نشدید حاج آقا.
رئیس جمهور:
پذیرایی شدیم.

92208
ارسال نظر

  1. مخاطبان و فرهیختگان گرامی؛ نظرات حاوی مطالب توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور منتشر نمی‌شود.