در مقدمه این کتاب آمده است:
شاخصهای متعددی برای سلامت روان وجود دارد که هر یک از آنها مبتنی بر مطالعات همهگیر-شناسی و روششناسی متعدد تهیه شدهاند. در این رهگذر شاخصهای اولیه از نظر محتوا ناهمگن هستند و مقیاسهای مختلف مربوط به اختلالات مشخص، مانند اضطراب و افسردگی را شامل میشوند (لنگر، 1962). دسته دوم شاخصهای سلامت روانی تقریباً به صورت انحصاری، سازههای روانشناختی مشخص را هدف قرار میدهند (کلیری و همکاران،1982). این دسته از شاخصها، گرچه همگنتر از دسته اول هستند و فرضیههای مربوط به سلامت روانی را دقیقتر مورد بررسی قرار میدهند، اما نمیتوانند تغییرات سلامت روانی را از تغییرات سلامت جسمانی متمایز کنند. ویژگی دیگر این شاخصها، تمرکز بر نشانههای شایعتر درماندگی روانشناختی، مانند اضطراب و افسردگی در جمعیتهای عمومی است.
این ویژگی، گرچه حساسیت این شاخصها را در پایش تغییرات سلامت روانی افزایش میدهد ولیکن از آنجایی که درصد قابل ملاحظهای از جمعیت عمومی وجود نشانههای درماندگی روانشناختی را به ندرت گزارش میکنند، آنها را با محدودیت جدی مواجه میسازد.
به منظور رفع این محدودیت و افزایش دقت اندازهگیری، لازم است تعریف سلامت روانی از محدود شدن به نشانههای درماندگی روانشناختی، نشانههای جسمانی و وضعیت عملکرد فرد فراتر رود و ویژگیهای بهزیستی روانشناختی و باورهای اعتقادی و معنوی فرد را نیز شامل شود. در این راستا معنویت بُعدی است که در تعریف شاخصهای سلامت روان مغفول مانده است.
با وجود اینکه روانشناسان مشهوری مانند ویلیام جیمز (1902)، کارل یونگ (1969) و گوردن آلپورت (1950) از تجربههای دینی و مطالعه این تجربهها سخن گفتهاند. با این حال برای مدتهای طولانی مطالعه دین و معنویت در روانشناسی مورد توجه چندانی قرار نگرفته است. پارگامنت و ساندرز (2007) دلیل این غفلت را این چنین مطرح میکنند؛ اول این که بعضی از روانشناسان معتقدند که روانشناسی یک علم تجربی است ولی علوم دینی بیشتر جنبه فلسفی دارند. دوم این که موضوعات دینی گاهی با روحگرایی، مسمرسیم همراه است که قابل مطالعه با ابزارهای تجربی نیستند و در نهایت به دلیل اینکه در قرن بیستم روانکاوی و رفتارگرایی دو رویکرد غالب در روانشناسی بودند و این دو دیدگاه نیز تجربه دینی را نادیده میگرفتند، بنابراین مطالعات دین و معنویت کمتر موردتوجه روانشناسی قرار گرفت.
در دو دهه اخیر روانشناسی دین و مطالعه موضوعات معنوی به طور فزایندهای مورد توجه روانشناسان قرار گرفته است. بیشترین مطالعات صورت گرفته در حوزه روانشناسی دین تحقیقات مربوط به رابطه دین و معنویت با سلامت روان است. در اکثر این مطالعات یک رابطه مثبت بین باورهای دینی و معنویت با سلامت روان افراد یافت شده است (برای مثال رجایی و همکاران، 1387؛ پارگامنت و ساندرز، 2007؛ پارگامنت و همکاران، 2000؛ مارتینز و همکاران، 2007؛ هاج، 2006؛ ریچاردز و برگین، 2005؛ شفرنسکی، 2001؛ کول، 2005؛ وست، 2000).
در مطالعهای بین فرهنگی در 19 کشور غربی که بر روی 28085 نفر آزمودنی انجام شده نشان داده شده است که هر چه انسانها پایبندی بیشتری به مذهب داشته باشند درجه گرایش آنها به خودکشی کمتر است (نیلمن و همکاران، 1997). در زمینه اضطراب به عنوان یک اختلال شایع روانی مطالعات نشان میدهند که شرکت در مراسم مذهبی اضطراب را کاهش میدهد (نیلمن و همکاران، 1997). برخی مطالعات نشان میدهند که آموزش روشهای حل مسأله در چارچوب مذهبی، ضمن افزایش سازش یافتگی روانشناختی، اضطراب آزمودنیهای را کاهش میدهد (شفر و گروش، 1991). همچنین بین مذهب یا رفتار مذهبی و افسردگی مطالعاتی انجام شده است که بیانگر تأثیر مذهب در کاهش افسردگی است و بین گرایش به مذهب و افسردگی رابطه معکوس مشاهده شده است (ولف، 1997).
بررسی اثرات مذهب بر سلامت روان نهتنها در همایندی تجربیات مذهبی و سلامت روان بلکه در درمان اختلالات روان نیز در سالهای اخیر جایگاه ویژهای یافته است. در این راستا رواندرمانگران سعی کردهاند تا از دین و معنویت در درمان اختلالات روانشناختی استفاده کنند برای مثال درمان شناختی هیجانی دینی (رجایی، 1387)؛ درمان انسانگرایانه و هستیگرا (ماهرو و شفرنسکی، 1996)؛ درمان مراجع-محور (وست، 2000)، درمان عقلانی-هیجانی (نیلسون، جانسون و آلیس، 2001)؛ درمانشناختی (پروپست و شفرنسکی، 1996)؛ و رواندرمانی یکپارچه معنوی (پارگامنت، 2007) از معنویت به عنوان یک سازه در درمان استفاده میکنند.
برای مطالعه و دریافت متن کامل این پژوهش، روی لینک زیر کلیک کنید.